با تو توی بهشتم
همیشه تنهایی ام رو دوست داشتم. این که هیچ کس دور و برم نپلکه و من روی یه مبل لم بدم و فکرم بره اون دوردستا... و توی خلوت خودم فرو برم .... گاهی هم توی خونه دور بزنم و بازهم تنها باشم و کسی اطرافم نباشه....یه چند سالیه که تنهایی ام رو وسعت دادم و برای حمیدم یه جا توش باز کردم. اگه اون روزایی که تنها بودم ،حمید دور و برم می پلکیده سخت نبوده و حضورشو دوست داشتم . شایدم چون اون هم تنهایی هاش از جنس تنهایی های من بوده و ما با این که دور و بر هم بودیم اما خیلی هم با حریم های هم کاری نداشتیم . اما وقتی تو اومدی همه تنهایی های ما پر کشید و رفت . دیگه اصلا نشده برم روی یه مبل لم بدم و توی خلوت خودم فرو برم . دیگه نشده توی خونه دور بزنم و بازم تنها باشم . دیگه نشده یه فیلمو تا اخر نگاه کنم . دیگه نشده برم توی خیابون و بدون استرس دنبال چیزی که می خوام بخرم بگردم .دیگه نشده جز تو به چیزی فکرمو بدم . تو همه جا حضور داشتی ....به تو عادت کردن سخت بود .... شاید این حرفا خلاف قوانین مادرا باشه . شاید به عنوان یه مادر این چیزا رو نباید بگم . آخه این حرفا از اون حرفای ممنوعه ایه که تا جلوی کسی می گم همه می گن هیس .....نگو .....خدا می شنوه !!!!.......ولی مگه خدا توی دل من نیست .....مگه از دل من بی خبره ؟ مگه می شه دروغ بگم ؟ نه ! من نمی تونم دروغ بگم. نمی تونم حسمو بهت نگم ....همیشه دوستت داشتم . حتی اون روزایی که اونقدر کوچیک بودی که توی سونو گرافی سیاه و سفید می دیدمت. حتی وقتی به دنیا اومدی و روزایی که تا صبح از دل دردو ناراحتی گریه می کردی ...و چشام از شدت خواب روی هم می افتاده ....همیشه و همیشه دوستت داشتم .اما تنهایی ام رو هم که پر کشیده بود دوست داشتم و نمی تونستم بین تو و چیزایی که داشتم و حالا به عنوان یه مادر ندارم تعادل برقرار کنم . کلی سوالای عجیب برام پیش اومده بود و همش بی پاسخ بود . اگه اون دو تا فرشته مهربون خاله و همسر محترم و عزیزش نبودن من نمی دونم چطور حجم تو رو که همه قواعد زندگیمو بهم زده بود تحمل می کردم .....الان از اون موقع ها خیلی گذشته ، خیلی ....هنوزم اون دو تا فرشته ها محکم و اطمینان بخش گذاشتن بهشون تکیه کنیم ....ولی یه چیزایی هم تغییر کرده...من و تو هم همو پیدا کردیم. احساس من عوض شده ....هنوزم دوستت دارم . نه اصلا بذار بگم عاشقتم . ...بذار بگم کنار تو و بابای عزیزت توی بهشتم ...بذار بگم توی همه سلولای من ، همه تار و پود من و بابا فرو رفتی . بذار بگم وقتی بهم تکیه می کنی و من سرمو فرو می برم توی موهای فرفری ات و بو می کشم همه غصه ها و فکرا راهشونو می کشن و می رن و جاشون فقط تو می مونی و اون چشای گرد کنجکاوت .بذار بگم وقتی داری بازی می کنی و من کنارت دراز می کشم و خوابم می بره از این که یه دفعه می پری روم و از خواب بیدارم می کنی و با شیطنت سعی می کنی چونه ام رو گاز بگیری کلی می خندم . بذار بگم وقتی باهات دالی می کنم و چشات از شدت شوق پر از برق می شه کیف می کنم .وقتی بای بای می کنی یا وقتی لباس می پوشم و می دونی می ریم بیرون و هیجان زده دست و پا می زنی خوشم می آد. از این که کشو ها رو به هم می زنی و توی کمدا سرک می کشی کیف می کنم و خلاصه از این که دور و برم وول می زنی و البته همه جا رو شلوغ می کنی و به من این حس رو می دی که پر از انرژی و شور و حال بچه گی هستی ...ذوق می کنم.
ماه گذشته مریض شدی...طبیعیه ...همه بچه ها مریض می شن....اما طول کشید .....بیشتر نگرانی از مریضی ات کلافه ام کرده بود... اخرش هم خودم از پا در اومدم...این عکسو یه روز جمعه وقتی داشتی ماست می خوردی ازت گرفتم ...



با تو توی بهشتم
