رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

وبلاگ آقای نی نی

با تو توی بهشتم

1391/3/22 17:06
نویسنده : we
459 بازدید
اشتراک گذاری

همیشه تنهایی ام رو دوست داشتم. این که هیچ کس دور و برم نپلکه و من روی یه مبل لم بدم و فکرم بره اون دوردستا... و توی خلوت خودم فرو برم .... گاهی هم توی خونه دور بزنم و بازهم تنها باشم و کسی اطرافم نباشه....یه چند سالیه که تنهایی ام رو وسعت دادم و برای حمیدم یه جا توش باز کردم. اگه اون روزایی که تنها بودم ،حمید دور و برم می پلکیده سخت نبوده و حضورشو دوست داشتم . شایدم چون اون هم تنهایی هاش از جنس تنهایی های من بوده و ما با این که دور و بر هم بودیم اما خیلی هم با حریم های هم کاری نداشتیم . اما وقتی تو اومدی همه تنهایی های ما پر کشید و رفت . دیگه اصلا  نشده برم روی یه مبل لم بدم و توی خلوت خودم فرو برم . دیگه نشده توی خونه دور بزنم و بازم تنها باشم . دیگه نشده یه فیلمو تا اخر نگاه کنم . دیگه نشده برم توی خیابون و بدون استرس دنبال چیزی که می خوام بخرم بگردم .دیگه نشده جز تو به چیزی فکرمو بدم . تو همه جا حضور داشتی ....به تو عادت کردن سخت بود .... شاید این حرفا خلاف قوانین مادرا باشه . شاید به عنوان یه مادر این چیزا رو نباید بگم . آخه این حرفا از اون حرفای ممنوعه ایه که تا جلوی کسی می گم همه می گن هیس .....نگو .....خدا می شنوه !!!!.......ولی مگه خدا توی دل من نیست .....مگه از دل من بی خبره ؟ مگه می شه دروغ بگم ؟ نه ! من نمی تونم دروغ بگم. نمی تونم حسمو بهت نگم ....همیشه دوستت داشتم . حتی اون روزایی که اونقدر کوچیک بودی که توی سونو گرافی سیاه و سفید می دیدمت. حتی وقتی به دنیا اومدی و روزایی که تا صبح از دل دردو ناراحتی گریه می کردی ...و چشام از شدت خواب روی هم می افتاده ....همیشه و همیشه دوستت داشتم .اما تنهایی ام رو هم که پر کشیده بود دوست داشتم و نمی تونستم بین تو و چیزایی که داشتم و حالا به عنوان یه مادر ندارم تعادل برقرار کنم . کلی سوالای عجیب برام پیش اومده بود و همش بی پاسخ بود . اگه اون دو تا فرشته مهربون خاله و همسر محترم و عزیزش نبودن من نمی دونم چطور حجم تو رو که همه قواعد زندگیمو بهم زده بود تحمل می کردم .....الان از اون موقع ها خیلی گذشته ، خیلی ....هنوزم اون دو تا فرشته ها محکم و اطمینان بخش گذاشتن بهشون تکیه کنیم ....ولی یه چیزایی هم تغییر کرده...من و تو هم همو پیدا کردیم. احساس من عوض شده ....هنوزم دوستت دارم . نه اصلا بذار بگم عاشقتم . ...بذار بگم کنار تو و بابای عزیزت توی بهشتم ...بذار بگم توی همه سلولای من ، همه تار و پود من و بابا فرو رفتی . بذار بگم وقتی بهم تکیه می کنی و من سرمو فرو می برم توی موهای فرفری ات و بو می کشم همه غصه ها و فکرا راهشونو می کشن و می رن  و جاشون فقط تو می مونی و اون چشای گرد کنجکاوت .بذار بگم وقتی داری بازی می کنی و من کنارت دراز می کشم و خوابم می بره از این که یه دفعه می پری روم و از خواب بیدارم می کنی و با شیطنت سعی می کنی چونه ام رو گاز بگیری کلی می خندم . بذار بگم وقتی باهات دالی می کنم و چشات از شدت شوق پر از برق می شه کیف می کنم .وقتی بای بای می کنی یا وقتی لباس می پوشم و می دونی می ریم بیرون و هیجان زده دست و پا می زنی خوشم می آد. از این که کشو ها رو به هم می زنی و توی کمدا سرک می کشی کیف می کنم و خلاصه از این که دور و برم وول می زنی و البته همه جا رو شلوغ می کنی و به من این حس رو می دی که پر از انرژی و شور و حال بچه گی هستی ...ذوق می کنم.

ماه گذشته مریض شدی...طبیعیه ...همه بچه ها مریض می شن....اما طول کشید .....بیشتر نگرانی از مریضی ات کلافه ام کرده بود... اخرش هم خودم از پا در اومدم...این عکسو یه روز جمعه وقتی داشتی ماست می خوردی ازت گرفتم ...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (4)

الهه
24 خرداد 91 7:59
سلام عزيزم ، ديشب كه با هم صحبت كرديم و آدرس وبلاگ آقاي ني ني رو برام فرستادي امروز اول صبح كيفم رو كه گذاشتم سيستم رو روشن كردم و وارد وبلاگ ني ني تو و حميد آقا شدم خيلي قشنگ بود لذت بردم ... سعي مي كنم هر روز بيام و سري به وبلاگ قشنگ ني ني جون بزنم
سبحان
3 تیر 91 10:23
کودکم!! خوشبختی من در بودن باتو است و روز رسیدن به تو تقدیر خوشبختی من است تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندی زیباترین گلهای دنیا تقدیم به بهترین عشق دنیا طفلکم!!! روز یکی شدنمان روزهای بودنم باتوست
شادگل
7 مرداد 91 11:04
مامان تنبل چرا آپگرید نمیکنی؟؟؟؟
دوست بابا حميد
28 شهریور 91 16:05
سلام _ باباي آقاي ني ني اين وبلاگ رو به من آدرس داد من با كلي تاخير موفق به ديدار آن شدم و چه حيف كه زودتر آنرا نگاه نكرده بودم . از نگارشش بسيار لذت بردم _ راستي ما هم يك خانم ني ني داريم هفت ماهه است مادري مهربان (و خيلي خيلي حساس) مث همه مادرا داره _ ما با اومدن خانم ني ني ديگه اون زندگي قبلي رو اصلا" دوباره تجربه نكرديم تجربه كه سهله اصلا" فراموش كرديم ! نميدونم اسمشو چي بزاريم بي تجربگي ما ؟ تنبلي من در كمك به مامان ليلا ؟ يا اصرار من در ديدن مستندهاي بي بي سي ؟ يا سر رفتن حوصله الاي كوچولو از بازي با من؟ يا كافي نبودن توجه من به دخترم ؟ (با اينكه در حد تيم ملي دوسش دارم ) و چندين و چند ياي ديگر! همه اون چيزائي كه نوشته بودين براي ليلا هم صادقه ولي اميدوارم همه اون چيزائي كه ته دل منه ، مشكلات بابا حميد نباشه_ مثل عذاب وجدان دائمي از اينكه سهم زيادي در زحمت هاي مامان ليلا ندارم و نميتوانم كمك زيادي بكنم _ و اينكه پدر خوبي براي ني ني مون هستم ؟ _ نميدونم با وقت كمي كه دارم و با همه مشغله اي كه الان دارم و زود ميخوام سر و ته جملاتمو هم بيارم تونستم حرف دلم رو بگم ؟ كاش باباي ني ني هم حرفاشو زده بود تا زحمت من كم بشه(تنبل ها باهوشترند)! (از اون جائي كه حميدآقارو كم ولي خيلي عميق ميشناسم از طرف خانم ني ني به آقاي ني ني حسوديم ميشه)_ با درود روي ني ني رو مي بوسم _ اميدوارم بازم بتونم به وبلاگ سر بزنم.